:: بنام پرورش دهنده فضيلت در کالبد شيفتگان حقيقت ::

Maria Gh

Www.IrTnT.com

لينک دوستان

ذهن زيبا

ممزی

زمانی برای زندگی

سه دوست از تورونتو

ويروس

ضد خاطرات

 


خانه

آرشيو

پست الکترونیک

.........
لوگوی من

کد لوگوی من

 

یکشنبه ۱٧ شهریور ،۱۳۸٧

عشق هوا به آدم

همه میدانند که من و تو

 از آن روزنه سرد عبوس

 باغ را دیدیم

و از آن شاخه بازیگر دور از دست

 سیب را چیدیم... 

همه میدانند ..همه میدانند

 باغ را دیدیم ..سیب را چیدیم... 

Maria Gh
پيام هاي ديگران ()



 

یکشنبه ۱٩ اسفند ،۱۳۸٦

 

خیلی سخته

خیلی سخته چیزی رو که تا دیشب بود یادگاری
صبح بلند شی و ببینی که دیگه دوستش نداری
خیلی سخته که نباشه هیچ جایی برای آشتی
بی وفا شه اون کسی که جونه تو براش گذاشتی

خیلی سخته

خیلی سخته تو زمستون غم بشینه روی برفها
می سزونه گاهی قلبو طعم تلخه بعضی حرفها
خیلی سخته که ببینی کسی عاشقیش دروغه
چقدر از گریه اون شب چشم تو سرش شلوغه

خیلی سخته اون کسی که گفت واسه چشات می میره
بره و دیگه سراغی از تو و نگات نگیره
خیلی سخته که ببینیش توی یک فصل طلایی
کاش مجازات بدی داشت توی قانون بی وفایی

خیلی سخته چیزی رو که تا دیشب بود یادگاری
صبح بلند شی و ببینی که دیگه دوستش نداری
خیلی سخته که نباشه هیچ جایی برای آشتی
بی وفا شه اون کسی که جونه تو براش گذاشتی

Maria Gh
پيام هاي ديگران ()



 

شنبه ۱۸ اسفند ،۱۳۸٦

عشق

عشق
تپش ظریف حضور توست
عشق
صدای قدمهای قلبی آشفته ست
عشق
نفسهای تند و زنده ی حکومتی ست
عشق
طراوت نگاهی تازه در عمق طلوع ست
عشق
مظلومیت نگاه معصومی ست پر از سوال های بی جواب
عشق
شاید تمام لحظه ها را در یک نگاه پیاده کردن ست
عشق
اوج پرواز تا بی نهایت پرنده ایست که آزاد شده
عشق
نگاه مهربان خدا ، در تمام قطرات باران ست
عشق
نهایت عقل و احساسی زنده ست
عشق
لرزش قلبی بی امان ست
عشق
صدای سکوت قلبی ست که می تپد و فریاد می زند ، با صدایی بی صدا
عشق
اوج ماندن دلی ست که تنها و تنها می ماند برای او
عشق
روزنه ی تمام خوشی هاست
عشق
راز ِ سر به مهر تمام مردگان ت
عشق
وجود پنهان صدا در سکوت شب ست
عشق
مهربان ست
عشق
می ماند
تا آن زمان که حضور تو
سکوت تو
صدای تو
لبخند تو
نجوای تو
بیان تو
افکار تو
احساس تو
انوار تو
وجودی را تا اوج می برد
و مرا تا اوج می برد
چه بی بهره ایم از آن ، بهترینم ، چه بی بهره ایم از آن

Maria Gh
پيام هاي ديگران ()



 

شنبه ٢۳ تیر ،۱۳۸٦

دیگه دوست ندارم

گریه های تو برام فایده نداره
برو که دیگه تو رو شناختمت
بگو به کی بگم گفتنیامو , حالا که به حرف حسودا باختمت
من تو ی شهر آرزوهام, واسه تو یه قصر طلایی ساخته بودم
به چه شوقی, به چه ذوقی, قلب و دین و ایمونمو باخته بودم
برو دیگه دوست ندارم, اسمتو نمی خوام بیارم
برو دیگه نمی خوام به یادت, چشمامو روی هم بذارم
هردفعه یکی در می زنه, عکس تو میاد به یادمن
که میومدی با یه گل سرخ,دمدمای صبح سراغ من
چه بچه گونه نگام می کردی, نگاتو باور میکردم
دوباره می رفتی, من تو سکوتم گلاتو پرپر می کردم
قصه های منو تو تمومه اما, یه روز تو تنها می شینی
حریر عشق گذشتمو, تو آینه ها می بینی
اما دیگه نیست اون که اشکاتو
می بوسید و تو براش نفس بودی
اونی که براش فرش زمینو یه سایه بون با تو بس بودی

Maria Gh
پيام هاي ديگران ()



 

پنجشنبه ۱٤ تیر ،۱۳۸٦

ٍEverytime

Notice me, take my hand
Why are we strangers when
Our love is strong
Why carry on without me

Everytime I try to fly, I fall
Without my wings, I feel so small
I guess I need you, baby
And everytime I see you in my dreams
I see your face, it's haunting me
I guess I need you, baby

I make believe that you are here
It's the only way I see clear
What have I done
You seem to move on easy

And everytime I try to fly, I fall
Without my wings, I feel so small
I guess I need you, baby
And everytime I see you in my dreams
I see your face, you're haunting me
I guess I need you, baby

I may have made it rain
Please forgive me
My weakness caused you pain
And this song's my sorry

At night I pray
That soon your face will fade away

And everytime I try to fly, I fall
Without my wings, I feel so small
I guess I need you, baby
And everytime I see you in my dreams
I see your face, you're haunting me
I guess I need you, baby

Maria Gh
پيام هاي ديگران ()



 

چهارشنبه ۱۳ تیر ،۱۳۸٦

The letter

My dearest

 I know it's over between us. I'm not bitter anymore, because I know that what we had was real. And if in some distant place in the future we see eachother in our new lives, I'll smile at you with joy and remember how we spend nights beneath the darkness , learining from eachother and growing in love. The best love is the kind that awakens the soul and makes us reach for more, that plants a fire in our hearts and brings peace to our minds. And that's what you've given me. That's what I'd hoped to give to you forever. I love you. I'll be seeing you. Maria

Maria Gh
پيام هاي ديگران ()



 

دوشنبه ۱۱ تیر ،۱۳۸٦

مدرسه عشق

در مجالی که برایم باقیست

باز همراه شما مدرسه ای میسازیم..

که در آن همواره اول صبح به زبانی ساده

مهر تدریس کنند و بگویند خدا خالق زیبایی

و سراینده عشق است..  آفریننده ماست..

مهریانیست که ما را به نکویی

دانایی و زیبایی...

و به خود میخواند..

جنتی دارد نزدیک.. زیبا و بزرگ...

دوزخی دارد ...کوچک و بعید...

در پی سودا نیست که ببخشد ما را

و بفهماندمان :

ترس ما بیرون از دایره رحمت اوست......

ترس ما بیرون از دایره رحمت اوست......

در مجالی که برایم باقیست

باز همراه شما مدرسه ای میسازیم..

که خرد را با عشق

علم را با احساس

و ریاضی را با شعر تدریس کنند

و عبادت را در خدمت خلق

کار را در کندو

و طبیعت را در جنگل سبز

مشق شب این باشد

که شبی چندین بار

همه تکرار کنیم

عدل.. آزادی.. قانون.. شادی

امتحانی بشود که بسنجد ما را

تا بفهمند چقدر عاشق و آگه و آدم شده ایم

 در مجالی که برایم باقیست

باز همراه شما مدرسه ای میسازیم..

که در آن آخر وقت

به زبانی ساده

شعر تدریس کنند

و بگویند که تا فردا صبح

خالق عشق نگهدار شما...

Maria Gh
پيام هاي ديگران ()



 

دوشنبه ۱۱ تیر ،۱۳۸٦

دل دیوانه

با تو رفتم بی تو باز آمدم
از سر کوی او . دل دیوانه
پنهان کردم در خاکستر غم
آن همه آرزو . دل دیوانه
چه بگویم با من ای دل چه ها کردی
تو مرا با عشق او آشنا کردی
پس از این زاری مکن
هوس یاری مکن
تو ای ناکام . دل دیوانه
با غم دیرینه ام
به مزار سینه ام
بخواب آرام . دل دیوانه
با تو رفتم بی تو باز آمدم
از سر کوی او . دل دیوانه
پنهان کردم در خاکستر غم
آن همه آرزو . دل دیوانه
چه بگویم با من ای دل چه ها کردی
تو مرا با عشق او آشنا کردی
پس از این زاری مکن
هوس یاری مکن
تو ای ناکام . دل دیوانه
با غم دیرینه ام
به مزار سینه ام
بخواب آرام . دل دیوانه

Maria Gh
پيام هاي ديگران ()



 

دوشنبه ۱۱ تیر ،۱۳۸٦

آرزوهای يک عروسک

اگر خداوند برای لحظه ای فراموش میکرد که من عروسکی کهنه ام و تکه کوچکی زندگی به من ارزانی میداشت....

                           : احتمالا همه آن چه را به فکرم میرسید نمیگفتم. بلکه به همه چیزهایی که میگفتم فکر میکردم. کمتر میخوابیدم و بیشتر رویا میدیدم. چون میدانستم هر دقیقه که چشمانمان را روی هم میگزاریم شصت ثانیه نور را از دست میدهیم

هنگامی که دیگران می ایستادند راه میرفتم و هنگامی که دیگران میخوابیدند بیدار میماندم... و هنگامی که دیگران صحبت میکردند گوش میدادم....

اگر خداوند تکه ای زندگی به من ارزانی میداشت قبای ساده ای میپوشیدم. نخست به خورشید چشم میدوختم.آنگاه نه تنها جسمم.. که روحم را عریان میکردم.

خدایا اگر دل در سینه ام همچنان میتپید نفرتم را بر یخ مینوشتم و طلوع آفتاب را انتظار میکشیدم. روی ستارگان نقاشی میکشیدم و ترانه عاشقانه به ماه هدیه میکردم...

با اشکهایم گل های سرخ را آبیاری میکردم تا درد خارها و بوسه های گلبرگهایشان در جانم بماند.

خدایا !  اگر تکه ای زندگی داشتم نمگذاشتم یک روز بگزرد بی آنکه به کسانیکه دوستشان دارم نگویم دوستشان دارم و به انسانها نشان میدادم چقدر در اشتباهند که گمان میکنند وقتی پیر شدند دیگر نمیتوانند عاشق باشند و نمیدانند زمانی پیر میشوند که نتوانند عاشق باشند.

به هر کودکی دو بال میدادم. اما رهایش میکردم تا خود پرواز را بیاموزد. و به سالخوردگان یاد میدادم که مرگ نه به سالخوردگی که با فراموشی سر میرسد.

آه انسانها از شما چه بسیار چیزها که آموخته ام. من دریافته ام که همگان میخواهند در قله کوه زندگی کنند بی آنکه بدانند خوشبختی واقعی وابسته به نسخه ای است که در دست دارند.

دریافته ام که وقتی نوزادی برای اولین بار با مشت کوچکش انگشت پدر را میفشارد او را برای همیشه به دام می اندازد. دریافته ام که یک انسان فقط هنگامی حق دارد به انسانی دیگر از بالا به پایین بنگرد که ناگزیر باشد او را یاری دهد تا روی پا بایستد.

من از شما بسی چیزها آموخته ام.. اما در حقیقت فایده چندانی ندارد چون هنگامی که آن ها را در چمدان میگذارم.. بدبختانه در بستر مرگ خواهم بود.......

                                               ********************************************

من
پرى كوچك غمگينى را
مى شناسم كه در اقيانوسى مسكن دارد
و دل‌اش را در يك نى لبك چوبين
مى نوازد آرام، آرام
پرى كوچك غمگينى
كه شب از يك بوسه مى ميرد
و سحرگاه از يك بوسه به دنيا خواهد آمد.

Maria Gh
پيام هاي ديگران ()



 

پنجشنبه ۱٧ اسفند ،۱۳۸٥

روزی می آیی...

من مطمئنم روزی می آیی

با چشمانی غریب و دیروزی آشنا

برای من در دستانت یک شاخه گل بازی می کند

برای من.. من متروک و تنها

که روزی تمام بهار ایل بودم

اینک...

در بادی ناتمام

فریاد تمام برگ های پاییزم

شاید تا آن روز من نتوانم شاخه گلی را که برایم آورده ای از دستان مهربانت بگیرم

و تو شاخه گل یاس را روی مزارم بنهی و خاک سقف خانه ام شاهد اشکهایی از چشمان مهربانت که باریدن گرفته باشد..

اما بدان که خاک سقف کلبه ابدیم هم تو را مثل تمام روزهای خوش با هم بودنمان دوست دارد...

Maria Gh
پيام هاي ديگران ()



 

  .::designed by::.